مدتها قبل در زمان نامزدي با كمكهاي بي دريغ همسرم توانستيم خانه اي به صورت نقد و اقساط بخريم .مبلغي از نقد رو خود خانمم از پس اندازش داد و باقي رو از خانواده اش قرض گرفت .اقساط خانه ماهيانه 000 360 تومان بود.اون موقع من جايي شاغل بودم همسرم نيز شاغل بود.اميدوار بوديم با كمك هم قسط هاي سنگين رو بديم و در زمان مناسب خانه را بفروشيم و جايي ديگه با شرايط بهتر بخريم.

من به خاطر سياست هاي غلط دولت احمدي ن‍‍ژاد بيكار شدم چون شركتي كه در اون كار مي كردم تحت تحريم قرار گرفت .بعد از اون رفتم سراغ كار آزاد ولي باز هم به خاطر همون سياستهاي غلط سياسي و اقتصادي بازار روز به روز راكد تر شد و من هم كه نوپا بودم نتوانستم دوام بياورم و همه دستگاهها رو از دست دادم و به نقطه صفر رسيدم.

اولين اشتباهم اينجا بود كه وقتي گير كردم به خانمم هيچ نگفتم ،چون اون هميشه منفي نگر بود و البته متلك گو و من تحمل شنيدن دائم نشدن ها و اگر ها رو نداشتم....ولي اشتباه مي كردم چون سرانجام پنهان كاريم رو مي شد.

واشتباه بعدي وقتي بود كه بعد از، از دست رفتن دستگاهها مخفي كاري ام را ادامه دادم. و به دروغ  وانمود كردم كه دستگاهم را اجاره داده ام و از پول اجاره آن قسط خانه را مي دهم به اين اميد كه سرانجام كاري مي يابم يا شروع مي كنم كه مي توانم آنها را حل و فصل كنم....و به اين اميد در به در به  دنبال راه در آمد بودم و بودم و بودم...

بيكاري از طرفي فشار مي آورد و نقش بازي كردن هم از سويي ...دائم سر درد داشتم ..از خواب مي پريدم...كلافه و عصبي و بي حوصله بودم....از ديدن همسرم و ديگران شرمنده بودم..احساس بدي بود ..حس خيانت داشتم...همسرم شده بود نان آور خانه...  صبح و شب در بيمارستان مشغول كار بود ...بيكاري و بي پولي ام را به روي من  نمي آورد...اين مرا عذاب ميداد ولي در جايي مانده بودم كه نه راه پس داشتم و نه راه پيش ...گاهي مي خواستم دل به دريا بزنم و همه چيز را بگويم ولي هر از گاهي از روي خستگي و فشار ناشي از كار حرف هايي نااميد كننده مي زد...حرفهايي مانند:( ما بايد جدا بشيم...كار ما به جايي نمي رسد....خسته شدم و خودكشي مي كنم....تو بي خيالي ...تو مرا درك نمي كني ...هيچ كاري فايده ندارد ....بدبختم....بد شانسم.....فلاني در خانه مانده و ارزشش بيشتر است ...ميروم و بچه را به جاي مهرم ميبرم ...كار ما به جايي نمي رسد...)يا وقتي ايده و نظري مي دادم براي شروع كاري جديد مي گفت )شغل فقط كار دولتي...نميشود...نمي توانيم ....) از اين دست سخنان و من باشنيدن اين حرفها جسارت ، اميد به آينده و اعتماد به نفسم كمترو كمتر و كمتر  ميشد...و راه غلطم را ادامه ميدادم...

با اينكه مي دانستم روزي بايد همه چيز را بگويم ولي جسارت پيدا نمي كردم.نمي دانم شايد اگر يك روانشناس اين سطور را بخواند بتواند ريشه مشكل مرا در يابد.

اما سرانجام همه چيز تمام شد و روز ششم فروردين 89 روز سرنوشت سازم شد.روزي كه هرطور بود به واسطه قرار گرفتن در موقعيت اعتراف همه چيز رو شد.همسرم از خانه پدرم كه مهمان بوديم قهر كرد و رفت ...پدرم براي اولين بار به من گفت بي شعور...غم را در چشمان مادرم ديدم ....  .

همان شب رفتيم خانه باجناقم براي صحبت ...نگاههاي شماتت بار آغاز شد ....سنگيني نگاهها را به خوبي احساس مي كردم...همسرم مي گفت طلاق....پدرم و پدرش مي گفتند براي هر چيزي طلاق نمي گيرند....هركس به گمان خود چيزي مي گفت مرا سؤال پيچ مي كردند ...كاملا احساس تنهايي مي كردم...خود را مقصر مي دانستم ...ولي هر چه مي گفتم اشتباه كردم و نمي دانم چرا....به خرج هيچ كدام نمي رفت ...يكي از همت بلند خود در جواني اش مي گفت ....ديگري مي گفت اگر زودتر مي دانستيم فلان مي كرديم و بهمان....شب سختي بود...باجناقم مي گفت مگر 30000دانشجو در آنجا كار پيدا نمي كنند؟جاي بحث نبود وگر نه مي گفتم اول :آن 30000 هزار دانشجو بين 22 تا 26 سال دارند و من 35 سال..دوم عده اي از آن  30000دانشجو پزشكي و پيرا پزشكي مي خوانند و غم كار ندارند ...عده اي هم رشته هاي مهندسي در زمينه ساخت و ساز ...

خلاصه شب سختي بود ...احساس كردم مرا تنبل،بي عار،فرصت طلب و بي همت مي دانند.

ومن خود نمي دانم چرا چنين كردم؟ضعف شخصيتي ام در كجاست؟و هيچ كس هم سعي نكرد مرا در يافتن اين پاسخ ياري رساند....آن شب تمام شد....آشتي با كمك پدرم و پدر همسرم برقرار شد...فرداي آن شب به شهر محل سكونتمان برگشتيم.

ماجراهاي بعد از برگشتن را شبي ديگر خواهم نوشت.....منتظر نظر تان هستم.

 

وقتي دروغم رو شد

نوشته شده توسط حسين | ۲۴ فروردين ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۱۶:۵۴ | آرشيو نظرات (3)

www.asiashoping.hamana.com



تمام حقوق متعلق به پارسفا ميباشد

جیغ کودکان آشوب " سایت جامع ادبی ایران .::. شعر نو * مطالب ...

وقتی قصه شب ملتهب مي شود جیغ کودکان آشوب گوش گنبدها را کر می کنند چشم بندم پراز ...

ابر غمم و گریه نبارم نمی شود " سایت جامع ادبی ایران .::. شعر ...

من بر لب تو لب نگذارم ، نمی شود بر سینه ی تو سرنسپارم ، نمی شود بر اوج قله ی مغرور شانه ات ابر ...

انجمن مستندسازان سینمای ایران

بسراغ تو چگونه بیاییم ؟! یادداشتی از: مرتضي شاملي. فرم صدور معرفی‌نامه ... وب سایت "ومستند" رای بن مستند. نخستین کنفرانس مردم‌شناسی بصری ایران. مروری بر آغاز و شکل ...

وقتی نوکیا با حقیقت تلخ مواجه می شود | نارنجی

باورتان می شود اینها سخنان مدیرعامل نوکیا باشد؟ تازه این تنها بخشی از ... هر چند شاید کمی دیر شده باشد. ‏ در بخشی دیگر از سخنان، مدیرعامل نوکیا ...

مردمان - پورتال جوانان ایرانی | چگونه بدانیم که با فردی مناسب ...

وقتی فکر میکنید که فرد ایدآل خود را پیدا کرده اید، هنوز هم ممکن است ... خود موجب شادی شما می شود و به شما حس قدرت در زندگی می دهد. - وقتی احساس کنید که کسی هست ...

تمام ناتمام من با تو تمام می شود.

بهترين ساعات عمر با نگراني‌ها و دل‌مشغولي هاي بي‌مورد تلف ميشود. ... وقتي به خانه مي‌رسي متوجه ميشود اشكالي در روابط تو با همسر و فرزندت به وجود ...

دلیل ترک لینوکس چیست؟ " پرنده آی تی

وقتی به عده‌ای می‌گویی که لینوکس از نظر امنیت از ویندوز جلو تره و ... خوبی داشته ولی خیلی دیر به دیر به روز و Patch میشود. حالا تعداد میلیونی Developer های ...

چشمان خیس

چشمان خیس - . . . . .وناگهان چه زود دیر می شود. ... وقتی عاشقانه نگاهت میکنم و تو مهربانانه لبخند میزنی ،. وقتی از اوج قله رفیع عشق فریاد " ...

تنهای ام را با تو قسمت می کنم ، سهم کمی نیست

تنهای ام را با تو قسمت می کنم ، سهم کمی نیست - اینجا فقط حرف دله ... باورش هرچند مشکله

مردمان - پورتال جوانان ایرانی | با موفقیت مقاصدتان را دنبال کنید

به خودتان آموزش دهید که وقتی تعهدتان کمی سست شد، سریعاً متوجه شوید و ... و وقتی آن مقاومت را رها کردیدف کاری که به نظرتان خیلی سخت می آمد، یکدفعه آسان می شود. ...


چه زود دیر می شود

چه زود دیر می شود - من نه عاشق هستم و نه آلوده به افکار پلید. من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمد

ناگهان چه زود دیر می شود

ناگهان چه زود دیر می شود - (پرسه ها) ... رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت ...

!ناگهان چقدر زود دير مي شود

!ناگهان چقدر زود دير مي شود - بازنشستگی از پای نشستن نیست! ... وقتی از بالای بام به حیاط خونت نگاه می کنی اونو چه اندازه می بینی؟ ...

و ناگهان چقدر زود دیر می شود ....

و ناگهان چقدر زود دیر می شود ... چقدر احساس شرمندگی می کنی وقتی هم خوابگاهیتو می بینی که با وجود اینکه اصلا بهش نمیاد قرآن بخونه، داره معنی یه ...

چقدر زود دیر می شود

چقدر زود دیر می شود - ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد

وقتی که دیر می کنی...

وقتی که دیر می کنی... - پشت پلک هرشنبه که باشی/دوستم داری/من چیزی شبیه آب کم دارم/مرا به دریای سبز می بری؟/مرا به ساحل سیب؟

احساس انسان بودن

وقتی بزغاله صادر می شود و دوستی با هویج لذت بخش تر از همیشه ... وقتی پله اول پیدا نمی شود و هویت و معنی در زمان گــُم می شود -و مورچه ها هم در پس ِ آن ...

چقدر زود دیر می شود!

انگار به قربانگاه می رفتم. ولی واقعیت اینجا بود. که وقتی قراره با گروهی ... رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود. ...

شاید کمی دیر است

شاید کمی دیر است - - شاید کمی دیر است ... ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم . وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي ...

مثل آب مثل آتش

خیلی کتاب می خوانم و چی بهتر از این؟ خیلی لذت می برم، هر چند وقتی کتاب را ... بماند کمتر می تواند با جمع سازگاری نشان بدهد، کمی خود خواه و خود محور می شود. ...